5 دقیقه
چرا بعضی از بهترین سریالها پایان مییابند نه بهخاطر اینکه داستان تمام شده باشد، بلکه چون سازوکار پشتِ آنها از کار میافتد؟ همه ما آن حس را تجربه کردهایم: یک فینال که بیشتر شبیه به قطعشدن سیم است تا یک پایان. در اینجا ده مجموعه را میبینید که درست وقتی جذاب میشدند متوقف شدند: هرکدام رشتهها، شخصیتها و جهانهایی را تشنهٔ ادامه رها کردند.
۱. مایندهانتر (۲۰۱۷-۲۰۱۹): درام جناییِ کمشتاب دیوید فینچر زبان روانشناسی جنایی را در تلویزیون پالایش کرد. دو فصل، مطالعهای سرد و وسواسی از قاتلان زنجیرهای و مأمورانی که تلاش میکردند آنها را درک کنند رقم زد. فصل دوم نمایش را از پروندهها به زندگی خصوصی پرتنش قهرمانان کشاند و سپس متوقف شد در حالی که پرسشها هنوز به قوت خود باقی بود. تولید به برنامهٔ فینچر و استانداردهای دقیق او گره خورد؛ نتیجه توقفی نامعلوم شد بهجای یک پایان حسابشده. تصور یک فصل دیگر که عمیقتر به پروندههای مشهور و هزینههای اخلاقیِ وسواس بپردازد، میتوانست بازده هنری عظیمی داشته باشد.

۲. او ای (۲۰۱۶-۲۰۱۹): نادر است سریالی به این یکتایی. بریت مارلینگ و زال باتمانگلیج حماسهای مرموز و متافیزیکی دربارهٔ ناپدیدشدنها، تجربههای نزدیکبهمرگ و واقعیتهای همگرا ساختند. آنها یک سفر پنجقسمتی را در ذهن داشتند؛ نتفلیکس به بینندگان دو فصل داد و سپس همهچیز را قطع کرد. فصل دوم یک در را بست و چندین در دیگر را باز کرد و مجموعهای از معماهای عمدی را بدون فصل بعدی باقی گذاشت. نتیجه: پایگاه طرفداران وفاداری که به گمانهزنی دربارهٔ آنچه سازندگان ممکن بود بعداً فاش کنند، پرداختند.

۳. 1899 (۲۰۲۲): از سازندگان دارک، یک معمای علمی-تخیلی دورهای آمد: مهاجرانی در سفر به آمریکا، یک کشتی اشباح و روایتی که بین واقعیت و شبیهسازیهای پیچیده تکان میخورد. سریال خود را بهعنوان یک معمای بزرگ و سریالی معرفی کرد و سپس بعد از فصل اول کنسل شد؛ دقیقاً در زمانی که لایهها داشتند کنار زده میشدند. هزینههای بالای تولید و معیارهای پخش احتمالاً سرنوشت آن را رقم زد، اما ذهن سازنده هنوز نقشههای بیشتری برای گشودن داشت. فصل دوم میتوانست ابهام را به پاسخ تبدیل کند و همین وعده بیش از همه مخاطبان را ناامید کرد.

۴. هننیبال (۲۰۱۳-۲۰۱۵): برداشت اپرایی برایان فولر از جهان توماس هریس، وحشتِ جنایی را به تلویزیون آرتهاوس برد. مدس میکلسن و هیگ دنسی رابطهای چنان پرتنش ساختند که هر قسمت همچون ضربهقلمی بود بهسوی چیزی بزرگتر. میرانِ مخاطب هیچگاه با تحسین نقدها همخوانی نداشت و سریال پس از سه فصل پایان یافت. با این حال اسطورهٔ لکتر و شبکهٔ تأثیرات او هنوز جای مانور داشت. فصل چهارم میتوانست بوم گستردهای در اختیار فولر قرار دهد تا قوس برنامهریزیشدهای را تکمیل کند، با ترکیبی از هراس، زیبایی و روایت دقیق.

۵. بزرگشده توسط گرگها (۲۰۲۰-۲۰۲۲): علمیتخیلی جاهطلب با زیرلایههای الهیاتی روی اچبیاو مکس آمد و برای مدتی حس میشد که میتواند درام فضایی معاصر را بازتعریف کند. نیانکفالتِ اندرویدها، کودکانِ انسانی و پرسشهایی دربارهٔ ایمان و بقا تلویزیونِ تحریکآمیزی ساخت. فصل دوم رازها را عمیقتر کرد و سپس سریال میان تغییرات سازمانی کنار گذاشته شد. وقتی استراتژیِ شرکت صفحهٔ آخر را مینویسد، بینندگان فرصت دیدن بستهشدن نخهای فلسفی را از دست میدهند. این مجموعه زمینِ بسیار بیشتری برای کاوش در هر دو سطح کیهانی و انسانی داشت.

۶. پوشینگ دِیزیِز (۲۰۰۷-۲۰۰۹): ترکیبی از شوخطبعیِ خیالانگیز، حل معمای جنایی و اشتیاق عاشقانه، پوشینگ دِیزیِز داستانی شبیه افسانه در رنگهای روشن بود. نِد با بازی لی پیس که میتوانست با یک لمس مردگان را زنده کند، قوانینِ جذاب و ظالمانهای داشت — قوانینی که سریال میخواست مورد آزمایش قرار دهد. اعتصابات نویسندگان و فشارهای شبکه طول عمر آن را کوتاه کرد و امکانات داستانی بسیاری بدون کاوش ماند. لحن منحصربهفرد سریال آن را در برابر نیازهای ریتینگ شکننده کرد؛ همین باعث میشد فصل کوتاه دیگری یا یک ویژهٔ بازگشت بسیار رضایتبخش باشد.

۷. فریکس و گیکس (۱۹۹۹-۲۰۰۰): یک فصل. همین برای تبدیل این موزاییک دبیرستانی به یک نقطهٔ عطف فرهنگی کافی بود. اصیل، دستپاچه و بهشدت خندهدار، نوجوانی را بدون آرایش یا ملودرام به تصویر کشید. زمانبندی پخش NBC و مخاطب کم آن زمان، آن را از پا درآورد، اما بازیگران و صدای سریال بعدها به ستارگانِ هالیوود تبدیل شدند. یک فصل دوم در آن دوره شاید قالبِ متداولِ درام بلوغ تلویزیون را تغییر میداد. امروز آن را بهعنوان نگاهی به پتانسیلِ همیشگیِ ناتمام تماشا میکنیم.

۸. کانترپارت (۲۰۱۷-۲۰۱۹): جی.کی. سیمونز اجرای دوقلو در داستانی کمصدا و درخشان که جنگ سرد را با جاسوسی علمیتخیلی ترکیب میکرد، ارائه داد. سریال جهانی فکری را با تبعات شخصی آمیخت و این کار را با وقار و هوشمندی انجام داد. استارز به آن دو فصل داد و سپس مسیر را تغییر داد. در حالی که فصل دوم بسیاری از رشتهها را بست، ایدهٔ جهانهای دوگانه همچنان ظرفیتهای مولدی برای بررسی بیشتر هویت، پیامدها و جاسوسی داشت.

۹. لاج ۴۹ (۲۰۱۸-۲۰۱۹): ملایم، عجیب و بهطور عجیبی آرامبخش، لاج ۴۹ از هیجانِ کلیفهنگرها دوری کرد و در عوض رمز و رازهای مبتنی بر شخصیت را درون یک انجمن ساحلی پرورش داد. جذابیت آن هرگز فراگیر نبود و احتمالاً همین موضوع به عمر دو فصلیاش کمک کرد. با این حال کندیاش نیز قوتش بود: سریال تماشاگران را به اساطیری آرام دعوت میکرد که سزاوار صفحات بیشتری بود. فصل سوم میتوانست قوسهای عجیب و معماهای نمادین را بهدرستی باز کند.

۱۰. سِنتا کلاریتا دایت (۲۰۱۷-۲۰۱۹): کمدی سیاه حومهای دربارهٔ زوجی که سعی میکنند با واقعیتِ جدید و خونآلود زندگی کنند؛ ترکیبی از سیتکام خانگی و هجو وحشتِ بدنی. درو بریمر و تیموتی الیفانت پایهٔ فرضیهٔ نامتعارف را با قلبِ داستانی مهیج تقویت کردند و در سه فصل سریال مرتبا از حیلهای لحنِ تازه استفاده کرد. نتفلیکس آن را وقتی کنسل کرد که چندین قوس داستانی باز مانده بود. خودداری از تعهد به خاتمه، ترکیب رضایتبخش کاراکترمحوری و کمدی سیاه را نیمهکاره گذاشت.

کنسلشدن بهندرت حکم بر بیارزش بودن اثر است؛ اغلب تقاطعِ بلندپروازی، هزینه، زمانبندی و انتخابهای شرکتی است. بعضی سریالها فرصت نفسکشیدن پیدا میکنند. بعضی دیگر نه. و بعضی تبدیل میشوند به آتشهای فرقهای که دقیقاً بهخاطر کوتاهشدن میسوزند.
به نظر شما کدام یک سزاوارِ زندگی دوباره بود — و دوست داشتید چگونه به پایان برسد؟





نظر بگذارید
نظرات
هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.